بزرگ کردن کوچک کردن اندازه اولیه

خوش آمدید

نام کاربری:

کلمه عبور:


به خاطر داشتن

[ ]
[ ]
[ ]

صندلی داغ خملی


جعبه گفتگو

باید عضو باشید.برای عضویت اينجا کلیک کنید


 عيار
16 شهريور 23:51



 چوکلک
16 شهريور 23:47



 عيار
16 شهريور 23:47

جوكلك


 عيار
16 شهريور 23:41

جووو شرم تكه
جوكلك جوو رفتي


 عيار
16 شهريور 23:37

فتااااااااااااا ااك
شرم مكن كب بزن


 عيار
16 شهريور 23:37

جي خبر جوكلك بيدا تو نين


 چوکلک
16 شهريور 23:36

سلام سلام


 عيار
16 شهريور 23:35

فتااااااااااااا اك


 عيار
16 شهريور 23:34



 عيار
16 شهريور 23:34

سلام جوكلك


 چوکلک
16 شهريور 23:25

هلا فتاک

چه ودی چک و چوکن قدیمی ایجان


 عيار
16 شهريور 20:53



 احمد
16 شهريور 19:04

واکنش افراد بادیدن بنز500 می
جوک امریکایی:Ohhhh my god

عرب: احسنت، احسنت.

انگلیسی : Very Nice

ایرانی: پدرسگ دزد!



 احمد
16 شهريور 19:02

نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت


 sabasab80
16 شهريور 18:39

وقت نمازه



آخرین 5 کاربر مراجعه کننده

  • عيار
    [ 39 دقیقه, 37 ثانیه قبل ]
  • احمد
    [ 7 ساعت, 39 دقیقه, 43 ثانیه قبل ]
  • فتاك
    [ 9 ساعت, 54 دقیقه, 5 ثانیه قبل ]
  • haji
    [ 13 ساعت, 26 دقیقه, 50 ثانیه قبل ]
  • چوکلک
    [ 14 ساعت, 31 دقیقه, 3 ثانیه قبل ]
  • babak
    [ 15 ساعت, 31 دقیقه, 40 ثانیه قبل ]
  • khaloo
    [ 18 ساعت, 12 دقیقه, 12 ثانیه قبل ]
  • sabasab80
    [ 19 ساعت, 40 دقیقه, 44 ثانیه قبل ]
  • ماه من
    [ 21 ساعت, 48 دقیقه, 43 ثانیه قبل ]
  • man
    [ 2 روز, 14 ساعت, 37 دقیقه, 47 ثانیه قبل ]

انجمن ها

جزیره قشم - خملی :: انجمن ها :: مباحث عمومی :: آداب و اخلاق
 
<< موضوع قبلی | موضوع بعدی >>
داستان مسافر ، راهب و صومعه
مدیران: احمد, عيار, sabasab80
نویسنده ارسال
چوکلک
چهارشنبه 2 دي 1388, 05:00 قبل‏ازظهر

[ ]
کاربر شماره: 12
سطح : 17
: 12/630
hphp_end
: 301/301
mpmp_end
: 37/41
expmp_end
ثبت نام در: سه شنبه 14 آذر 1385
نامه ها: 368
امتیاز: 7535gold
تشکر شده 24 بار در 24پست
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبي ل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت : « من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون کسي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم
بازگشت به بالا
 

پرش به:     بازگشت به بالا

تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،اس،اس 0.92 تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،اس،اس 2.0 تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،دی،اف
Powered by e107 Forum System uses forum thanks